overall

دانشجــو مــؤذن جامعـــــه است ، اگر خـــواب بماند نماز همه قضـــا میشود. ««شهید بهشتی ره»»

 
نقد سریال استراتژیک لاست(گمشدگان)
نویسنده : The servant of God - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

اگر این سریال رو دیدید به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید:


سریال لاست را می‌‌توان هم گم‌شده معنا کرد هم گمشدگان. سریال، داستان هواپیمایی است که از لس‌آنجلس به مقصد سیدنی در حال حرکت بوده که بین راه گم می‌‌شود و در جزیره‌‌ای در جنوب مجمع‌‌الجزایر اندونزی، گوشه‌‌های اقیانوس آرام، سقوط می‌‌کند و تنها ۴۷نفر زنده می‌‌مانند. نام سریال هم دربردارندۀ  افرادی گم‌شده است هم جزیرۀ  گم‌شده. وجه تسمیۀ  سریال کجایی جزیره‌ای است که هواپیما در آن سقوط کرده است و افراد مختلف این مجموعه هرکدام به‌عنوان نمایندۀ  یک تمدن به ایفای نقش پرداخته‌اند. پخش این مجموعۀ  تلویزیونی از ۲۲سپتامبر۲۰۰۴ از شبکۀ  ABC امریکا و تعداد زیادی از شبکه‌‌های خارجی آغاز شد. سریال لاست از حیث فلسفی، گزاره‌‌های تمدنی و نشانه‌شناسی تأثیرگذارترین سریال در دهۀ  اخیر به حساب می‌‌آید.
  ویژگی‌های سریال   از نگاه سینمای استراتژیک، سریال بر انگاره‌‌های اتوپیاسازی مبتنی است که نتیجۀ  آن تبیین جزیرۀ  جهانی براساس تفکرات آمپریسم (تجربه‌گرایی) و لیبرالیسم (اباحه‌گری) بنا شده است. شقّ عمومی سرگرم‌کنندگی سریال هم مانند همیشه محفوظ است. جذب مخاطبان هم ازطریق مناسبات عاطفی شخصیت‌‌ها و هیجان حاصل از رمزگشایی مناسبات بین افراد است که در برابر گشودن هرراز و روشن‌شدن بخشی از زندگی هرشخصیت، رازهای بیشتری به‌وجود می‌‌آید. اما نمی‌‌توان تأثیر کار را به صرف سرگرمی و سرگرم‌‌سازی آن ارزیابی کرد. عنصر تأثیرگذار این سریال، خیلی بیشتر از عنصر سرگرمی آن است. از ویژگی‌‌های اصلی سریال، دقت عمل در انتخاب نشانه‌ها، سمبل‌‌ها و المان‌‌های مباحث تمدنی است که تاحدودی اشکالات تکنیکی جدی‌ای را به حاشیه می‌‌کشد که بر سریال، به‌خصوص از فصل سوم به‌بعد، وارد است. به‌طورمثال، تمام قسمت‌‌های فصل اول، با بازشدن چشم شخصیت‌‌ها شروع می‌‌شود؛ چشم در عرفان غربی جایگاه ویژه‌ای دارد که در فراماسونری بسیار پراهمیت است. در روند مجموعه، به سه حوزه پرداخته شده است که هریک به‌تنهایی، برای ساخت یک سریال کافی است. ۱. رمز و راز زندگی گذشتۀ  شخصیت‌ها؛ ۲. هویت جزیره؛ ۳. چگونگی شکل‌گیری روابط بین افراد پس از سقوط در جزیره (فرایند جامعه‌سازی).   اتوپیسم اتوپیا چیست؟ اتوپیا را در عربی، مدینۀ فاضله و در فارسی آرمان‌‌شهر و نیک‌‌شهر و ناکجاآباد (تعبیر شیخ شهاب‌‌الدین سهروردی) گفته‌اند. اتوپیا واژه‌‌ای یونانی است که توماس مور آن را از ریشۀ  Ou- topos ساخته است و به‌معنای هیچستان یا لامکان است. در زبان‌‌های غربی، utopia را برای نخستین‌بار توماس مور در سال۱۵۱۶ در کتابی با همین عنوان به‌کار گرفت. پیش‌تر مفهوم‌‌های مشابهی از این واژه در آرای فلاسفۀ  یونان باستان، افلاطون و ارسطو عرضه شده بود ودر دوره‌‌های بعد، با توماس مور و بیکن آرام‌آرام امروزی‌تر شد و در دوره‌‌های اخیر، مارکس و مارکسیسم اتوپیاسازی را به اوج خود رساندند. جمهور افلاطون و اتوپیای مدنظر او و همین‌طور یاد و تقدیری که او از جزیرۀ  گمشده‌‌ای به‌نام «آتلانتیس» می‌‌کند، غایت همیشگی بشر غربی در ۲۵۰۰سال گذشته بوده است. گفته می‌‌شود چندصد سال قبل از افلاطون، جزیره‌‌ای به‌نام آتلانتیس وجود داشته که گمشده است. این گم‌شدن باعث تولد تفکری به‌نام تفکر اتوپیا بود. اوتوپیا مدینۀ  فاضله‌‌ای است که بشر غربی ۲۵۰۰سال منتظر تولد و ظهور آن است. در دوران جدید، مکان‌‌های فرضی چهارگانه‌ای برای آتلانتیس در نظر گرفته شده است: ۱. در نگاه سنتی، دریای مدیترانه، در کرت، ساردینا، سیسیل یا نزدیک مالت به‌دنبال آن می‌‌گشتند؛ ۲. در دورۀ  جدید، اقیانوس اطلس و محدودۀ  نزدیک اسپانیا، معروف به جزایر قناری، جای آن در نظر گرفته شد؛ ۳. اخیراً، در چند مرحله، بحث دریای کاراییت، محدودۀ  کوبا تا نزدیک مثلث برمودا مطرح شده است؛ ۴. در دوره‌‌های نهایی، بحث‌‌ها به اقیانوس هند و سپس مجموعۀ  جزایر نزدیک فیلیپین و اندونزی کشیده شده است. براساس تاریخ، در ۹۰۰تا۹۶۰ سال قبل از میلاد، تنها حکومت شاخص بر روی کرۀ  زمین، حکومت حضرت سلیمان است. این خبر تاریخی، فرضیۀ  نفوذ اندیشۀ  یهود بر تفکر آتلانتیس‌گرایی را پررنگ می‌‌کند. شاید این نکته جالب باشد که بسیاری از بخش‌‌های تفکر یونانی، مربوط به یهود است، همان‌طورکه بسیاری از داستان‌‌های ایلیاد و اودیسه در تورات ریشه دارد. آتلانتیس گم‌شده در واقع، نوعی سرزمین موعود است و همان انگاره‌‌های سرزمین موعود را دارد. شهید آوینی می‌‌نویسد: «همۀ اشتباه در اینجاست که غرب، بهشت زمینی را بدل از بهشت آسمانی گرفته و در خیال اتوپیایی است که در آن بیماری، مرگ و پیری علاج شده و انسان می‌‌تواند فارغ از گذشت زمان و قهر زمانه، مرکوب مرادش را همان‌سان که نفس ‌اماره‌‌اش می‌‌خواهد، جاودانه به جولان دربیاورد؛ این‌سوی و آن‌سوی بتازد و از همۀ لذایذ ممکن متمتع شود.» پایۀ  تمدن‌‌سازی و جامعه‌سازی، در نگاه فلسفی کلاسیک غرب، در اتوپیاسازی است. افلاطون در کتاب جمهور، تامس مور در اتوپیا، بیکن در آتلانتیس نو و دیگر فلاسفۀ  غرب هریک جامعۀ  مدنظر خود را ترسیم و در واقع، در قالب یک طرح استراتژیک ارائه کرده‌اند و امروز، بیان اندیشۀ  اتوپیسم، در قالب سریال Lost در شش سری، و در حدود ۱۲۵قسمت ساخته و به‌نمایش درآمده است.   هدف سریال در این سریال تلویزیونی، جزیره‌ای جهانی به نمایش درآمده است که جامعۀ  آرمانی لیبرالیسم را با تفسیر سه شخصیت فلسفی، یعنی جان لاک، دیوید هیوم و جرمی بنتام، نشان می‌‌دهد. بحث قدیمی و ریشه‌دار فلسفی که این جامعۀ  آرمانی بشری چه ویژگی‌‌هایی باید داشته باشد، چگونه به آن برسیم، چطور و چگونه حفظش کنیم و با آن مواجه شویم، در این سریال به تفصیل گفته شده است. در این اتوپیای قرن بیست‌ویکمی، گریزی از جزیرۀ  جهانی یا دنیای لیبرال وجود ندارد و همه به‌ناچار باید به وضع موجود تن در دهند. اندیشۀ  حاکم، اندیشه و فرهنگ غربی معرفی می‌‌شود و همه‌چیز در یک ناکجاآباد به تصویر کشیده می‌‌شود. لذا اگر در شیعه، «مهدویت» مسئله‌‌ای است که انسان به‌دنبال آن، در پی روزی است که کسی با‌عنوان امام‌زمان(عج) ظهور کند و بی‌‌زمانی (آکرونیا) مدنظر است و شیعه جامعۀ  آرمانی‌‌اش را آکرونیا درنظر می‌‌گیرد؛ یعنی عنصر زمان در آن مطرح است. اما انسان غربی در۲۵۰۰سال گذشته، در جست‌وجوی پیدایش جامعه‌‌ای بی‌‌مکان (اتوپیا utopia) بوده است. نگاه‌‌های اتوپیاگرا و آکرونیاگرا دو نگاهی است که در جهان وجود دارد. وقتی می‌‌گوییم از زمان غیبت کبری تا امروز، شیعه منتظر روز موعود است، انسان غربی هم چنین افقی دارد که به آن اتوپیاسازی یا اتوپیاگرایی می‌‌گوید و به‌دنبال و در انتظار مکانی موعود است.  فیلسوفانی مانند هگل، کانت و قبل از آن‌ها افلاطون، ارسطو، دکارت، اسپینوزا و دیگران، وقتی می‌‌گوییم دستگاه فلسفی دارند که این دستگاه فلسفی به الگویی برای ادارۀ  جامعه و طرحی استراتژیکی منتج شده باشد که آن را در قالب یک اتوپیا معرفی می‌‌کنند. اولین اتوپیای شناخته‌شدۀ  مکتوب و اولین طرح استراتژیک، کتاب جمهور افلاطون است؛ طرحی که در دانشگاه‌‌های علوم استراتژیک به‌عنوان اولین طرح در تاریخ طرح‌‌های استراتژیک مطالعه می‌‌شود. جمهور افلاطون، حسرتی است دربارۀ  آتلانتیس گمشده که گفته می‌‌شود در دریای مدیترانه غرق شده است. ۲۰۰۰سال بعد، شخصی به نام بیکن آتلانتیس نو را می‌‌نویسد. این کتاب، یک اتوپیای فرضی و خیالی، سرزمینی جزیره‌مانند و کلبه‌‌ای در وسط آن است که سازوکارهایی خاص در آن موجود است. بعداً توماس مور کتابی باعنوان اتوپیا نوشت که افرادی مثل جرمی بنتام با اصالت منفعت (Utilitarianism) و دیدرو و دیگران تا به امروز این الگو را بسط داده‌اند. اهمیت سریال لاست بدین دلیل است که لاست، همان آتلانتیس نو، آتلانتیس گمشدۀ  افلاطون، نئوآتلانتیس بیکن، اتوپیای توماس مور است با سه شخصیت شاخص تفکر لیبرال که در فیلم لاست معرفی می‌‌شوند؛ یعنی جان لاک، جرمی بنتون و دیوید هیوم که در واقع، بزرگان این اندیشه هستند. صرف‌‌نظر از کشش‌‌ها و کنش‌‌هایی که در سریال لاست دیده می‌‌شود، لاست همان طرح استراتژیک غرب، جزیرۀ  گمشده، آتلانتیس نو است. یعنی لاست به‌معنی گم‌شده یا گمشدگان که در این فیلم می‌‌بینید، چیزی نیست جز همان آتلانتیسی که افلاطون گفت غرق شده و بشر در جست‌وجوی یافتن آن است. نگاه اتوپیاگرا ذات طرح‌‌ریزی استراتژیک است که از ایلیاد و اودیسه شروع شده و تا به امروز، خود را در قالب متن‌‌های مقید و در دورۀ  اخیر در قالب فیلم‌‌ها و سریال‌‌ها نشان داده است.   مؤلفــه‌های استراتــژیک تبیین جزیرۀ  جهانی جزیرۀ  جهانی همان بهشت لیبرالیسم است که بشر راه برون‌رفتی از آن ندارد (حفظ وضع موجود) و اگر راهی برای فرار از آن پیدا می‌‌شود، در پایان، راهی جز بازگشت به جزیره نمی‌‌ماند و این تصویر اتوپیاگرایی و مدینۀ  فاضلۀ  لیبرالیسم را به بهترین نحو نشان می‌‌دهد.  در قسمت ۱۷ فصل اول، جین (شخصیت زن شرقی) با گفتن کلمۀ  boat نشان می‌‌دهد که رو به جهانی‌شدن است و در واقع بیان می‌کند که پیش‌شرط جهانی‌شدن، دانستن زبان انگلیسی است.   لیبرالیزم به‌تبع نقش پررنگ جان لاک شخصیت سوم سریال، جان لاک (John Locke) نام دارد که نام او برگرفته از نام پدر لیبرالیسم است. تمام نکات اصلی کتاب‌‌های فلسفۀ  لیبرالیسم در سریال، ازطریق جان لاک بیان می‌‌شود. مثلاً جملۀ  معروفی که می‌‌گوید: «این تو نیستی که می‌‌توانی به من بگویی که چه کار نمی‌‌توانم بکنم.» این جمله پیچیدگی خاصی دارد و می‌‌توان از آن برداشت‌‌های متنوعی داشت. این جمله در طول سریال ۵تا۶ بار تکرار می‌‌شود. نکتۀ  جالب توجه دیگر دربارۀ  جان لاک این است که تمام کاراکتر‌‌ها در مواجهه با او، در کسوت شاگردی قرار می‌‌گیرند.   کریستیانیسم، مسیحیت نقش اول فیلم فردی امریکایی است به‌نام جک شفرد، (Jack Shephard).  Shephard در لغت، به‌معنی چوپان است. مسیحی‌‌ها معتقدند هرکسی که مسئولیت به گردن دارد، چوپان گله است. از اولین صحنه که هواپیما سقوط می‌‌کند، جک چوپانی گله را شروع می‌‌کند. اسم پدر جک کریستین شفرد است. کریسیتین (Christian)، یعنی مسیحی، چوپان مسیحی. این نقش، انسانِ تراز لیبرالیسم است و نکتۀ  جالب توجه در سریال این است که در بین ۲۵۲دسته‌ای که در مسیحیت هستند، مسیحیت علمی در سریال مطرح شده است و جک شفرد نماد این قشر از مسیحیت معرفی می‌‌شود.   مناسبات تمدنی (نمایندگان تمدن‌‌ها در کنار هم، در جزیرۀ  جهانی) به‌طورمثال، از تمدن اسلامی با یک میلیارد و ۳۰۰میلیون نفر، فقط یک افسر شکنجه‌گر عراقی زمان صدام به‌نام سعید جراح (Sayid Jarrah) که هنرپیشۀ  بسیار فاسد امریکایی است، حضور دارد.  نمایندۀ  ‌کل جمعیت دو میلیارد نفری تمدن شرقی، یعنی چینی‌‌ها، ژاپنی‌‌ها، ویتنامی‌‌ها، لائوسی‌‌ها و کره‌‌ای‌‌ها، یک زوج کره‌‌ای هستند.  از تمدن امریکای لاتین که اسپانیولی‌زبان هستند، زنی به‌نام آنا لوسیا (Ana Lucia Cortez) در فیلم حضور دارد که این زن در خود امریکا، در ایالت کالیفرنیا پلیس بوده است. از تمدن افریقا هم سه‌چهار سیاه‌پوست حضور دارند. از روس‌‌ها نیز فردی منفی حضور دارد که یک چشمش بسته است. از فرانسوی‌‌ها نیز زنی به‌عنوان نماد فرانسه به ایفای نقش پرداخته است. بقیه هم همه آنگلوساکسون (Anglo-Saxons) هستند. نمایندۀ  اصلی یهود، بنجامین (Benjamin Linus) است که بازیگر نقش آن، اصالتاً یهودی است؛ از یهودیان اشکنازی با قیافه‌‌ای کاملاً یهودی و اسمی یهودی. او از کسی دستور می‌‌گیرد با نام جاکوب (Jacob) یا همان یعقوب. این نقش این‌طور القا می‌‌کند که در واقع، یهود در پشت صحنۀ  ادارۀ  جزیرۀ  جهانی، فرمانداری می‌‌کند. بازیگران اصلی نیز همه آنگلوساکسون هستند؛ یعنی امریکایی و کانادایی و استرالیایی.   آمپریسم (تجربه‌گرایی) دزموند هیوم (Desmond Hume) در سریال، در واقع، نقش دیوید هیوم (David Hume) پدر امپریسم (Empiricism)، حس‌‌گرایی، را بازی می‌‌کند. دیالوگ ویژۀ  این شخصیت، جمله‌ای از امانوئل کانت (Immanuel Kant) است که می‌‌گوید: «این مرا از خواب جزمی بیدار کرد.» او شخصیتی است که رسماً به ملحدبودن خود اذعان می‌کند و می‌گوید هرچه در چهارچوب حس و تجربه نگنجد، باورپذیر نیست و به‌همین‌واسطه، دیگر احتیاجی به غیب نیست و غیب معنایی ندارد. پنلوپه (Penelope)، در اندیشۀ  یونانی، زن مطلوب تمدن غرب است. زنی که تا وقتی شوهرش اودیسیوس از جنگ برگردد، ۱۰۸خواستگار داشت و در مقابل تمام شایعات کشته‌شدن شوهرش ایستادگی کرد و همچنان پای شوهرش ماند. تنها کسی که بدون هواپیما وارد جزیره شده است هیوم (پدر فلسفۀ  انگلیس) است. همسر هیوم، پنلوپه، نماد سرزمین و عقیدۀ  انگلیس، نمی‌‌خواهد غیر از خود هیوم، با کس دیگری ازدواج کند. به‌همین‌علت، با کشتی به‌دنبال او می‌‌گردد و در آخر، نجات‌دهندۀ  افراد جزیره می‌‌شود.  پنلوپه امام هماهنگ‌کنندۀ  مکان با واقعیت پیشین تاریخی آن است. فارادی نیز امام هماهنگ‌کنندۀ  مناسبات با زمان است. این دو در قسمت۷۷ با هم روبه‌رو می‌‌شوند و بر اثر این انطباق، تعادل زمانی هیوم تثبیت می‌‌شود.   ژودایتسم، یهودیتنماد‌‌های یهودگرایی:    تولد نوزادی به‌نام آرون (یا هارون، برادر حضرت موسی(ع) که در یهودیت و مسیحیت معتقدند همان سامری است)؛    بیان مفهوم اکسادوس (مهاجرت بنی‌اسرائیل از مصر به فلسطین). در قسمت بیستم فصل یک، خود جزیره نماد جامعۀ  جهانی است و دریچه‌ای که در آن است و فضای امن به وجود می‌‌آورد، نماد فلسطین؛    سرزمین موعود؛    سرنوشت‌گرایی. دین به مثابه اُفیون مِستر اکو قاچاقچی مواد مخدر است. وی در یکی از سفرهای قاچاق خود از نیجر، از اعتبار برادر کشیشش استفاده کرده و در لباس پدر روحانی، مجسمه‌های حضرت مریم(س) را که حاوی بسته‌های هروئین هستند، با هواپیما انتقال می‌دهد. از قضا آن هواپیما در جزیره سقوط کرده و مواد مخدر درون آن به دست چارلی که معتاد است می‌افتد. اما در این بین جان لاک، آن مواد را در جای دیگری ذخیره می‌کند تا کسی به آن دست پیدا نکند. لاک طی صحبت‌هایی که با چارلی دارد، سعی می‌کند او را اقناع کرده و از اعتیاد به مواد مخدر منصرف کند. در نهایت، چارلی قانع شده و مجسمة حضرت مریم(س) که حاوی مواد است را به دریا پرتاب کرد. این نمادسازی کنایه از این دارد که به قول مارکس، «دین افیون توده هاست». به همین قرینه، افیون با شاخص مواد مخدر در شکم مجسمه‌ی حضرت مریم(س) به عنوان نماد دین قرار گرفته است. یعنی دین همان افیون است. فرد معتاد به مواد مخدر مثل چارلی نیز به عنوان نماد فرد متدین به دین، توسط جان لاک، پدر لیبرالیسم، از چنگال اعتیاد یعنی دین رها می‌شود. پیام اصلی القاء شده توسط این نماد این است که آن‌چه بشریت را از چنگال افیون دین رها می‌سازد لیبرالیسم است.   تقابل و تعامل مسیحیت و لیبرالیسم (لیبرالیسم  مسیحی، مسیحیت لیبرال) جمع این مقوله‌‌ها در شخصیت‌‌های Eko و Charly دیده می‌‌شود.   تقابل و تعامل یهودیت و لیبرالیسم (لیبرالیسم یهودی، یهودیت لیبرال) در اثر تقابل بین جان لاک (پدر لیبرالیسم) و جیکوب (بزرگ یهود) تعاملی به‌وجود می‌‌آید که لیبرالیسم یهودی را شکل می‌‌دهد.   غیرت‌ورزی و مناسبات عاطفی نابهنجار حیا در زن، به‌صورت عفت تجلی می‌‌کند و در مرد، به‌صورت غیرت. این سریال، اثرات غیرت‌ورزی را به‌وجودآمدن برخی نابهنجاری‌‌ها معرفی می‌‌کند.   خانواده‌ستیزی پدرکشی کیت، پدرکشی جان لاک ازطریق سایر، پدرگریزی جک، پدرگریزی کلر، پدرکشی بن و رهاسازی همسران در اوج بی‌مسئولیتی و خانواده‌‌های ازهم‌پاشیده، مانند زندگی چارلی، همه و همه نمایان‌کنندۀ  نگرش لیبرالیسم به خانواده است.   شرمنده‌سازی یکی از تکنیک‌‌های هالیوود، مقولۀ  شرمنده‌کردن تمدن‌‌ها بوده است. به‌طورمثال، در روند سریال، بارها این مسئله یادآوری می‌‌شود که سعید به‌عنوان نمایندۀ  مسلمانان، فردی شکنجه‌گر است. اما از امریکایی که در طول ۷۰سال گذشته، یک روز را هم بدون جنگ نگذرانده است، هیچ‌وقت نکته‌ای به یاد مخاطب نخواهند آورد.   اسلام فوبیا، اسلام‌هراسی قسمت ۲۱فصل اول، به‌طور انحصاری، دربارۀ  شخصیت سعید به‌عنوان فردی مخرب است که تنها وظیفه‌اش خدمت به آنگلوساکسون‌‌هاست. این نماد اسلام فقط می‌‌تواند به زن ترشیده و از جامعۀ  پست آنگلوساکسون نزدیک شود. در سریال، این مطلب القا می‌شود که انسان مسلمان، در علاقه و تصرف سرزمین غرب، فقط حق دارد با بخش لمپن سرزمین غرب ارتباط برقرار کند. در انتها نیز این زن، شانون (Shannon Rutherford) می‌‌میرد. حال اگر از منظر نمادگرایی به این اتفاق بنگریم، از آنجا که زن در ادبیات استراتژیک نماد سرزمین (Land) و عقیده (Oponion) است؛ هنگامی‌که زنی می‌‌میرد، یعنی آن عقیده مرده است و درنتیجه، مرد مسلمانی که قرار است به‌واسطۀ  این زن نسلش ادامه داشته باشد، در آیندۀ  جامعۀ  بشری نقشی نخواهد داشت.   جامعه‌سازی (ملت‌سازی، سیستم‌سازی، دولت‌سازی) علوم استراتژیک، سه کارکرد اصلی دارد: دولت‌چینی و مردم‌‌چینی و نظام‌‌چینی. در افغانستان، ملت‌سازی می‌‌کنند؛ در عراق، دولت‌چینی می‌‌کنند؛ در لبنان و فلسطین نظام‌چینی می‌‌کنند. این فیلم روش‌‌های دولت‌‌چینی، ملت‌‌چینی و نظام‌‌چینی را به‌خوبی نشان می‌‌دهد. مردم‌چینی(Nation bulding)، دولت‌سازی (State bulding)، تمدن‌سازی (System bulding) به دو روش اجرا می‌شود: یا مردم از ترس دور هم جمع می‌‌شوند یا از سر محبت. اینان از ترس مشکلاتی که در جزیره وجود دارد و ترس از دیگران، دور هم جمع می‌‌شوند و از سر محبت، بین آن‌ها علاقه‌‌های عاطفی به‌وجود می‌‌آید و ملات رابطۀ  آنان می‌‌شود. گروه دیگری که گوشه‌‌ای از جزیره هستند، همه از بین می‌روند؛ یعنی نمی‌‌توانند دولت‌چینی کنند، چون رهبر آن‌ها اسپانیایی است. اما جک شفرد که چوپان آن گروهی است که به غار عزیمت کردند، وقتی تهدید می‌‌شود، با استفاده از چهار اسلحۀ  موجود در هواپیما و به‌کمک زن پلیس، می‌‌گوید می‌‌خواهیم ارتش راه بیندازیم و ساختار ارتش را برای دفاع پایه‌ریزی می‌‌کند (جامعۀ  زنده، جامعه‌ای است که بتواند از خود دفاع کند). سیستم بهداشت و درمان را راه می‌‌اندازد، سیستم شکنجه راه‌اندازی می‌‌کند و در قسمت دهم فصل اول، آمارگیری می‌‌کند که برای جامعه‌سازی بسیار مهم است و این‌‌ها همه مراحل جامعه‌سازی است.   ۱۰۸گناه از قسمت ۱۸ فصل اول به‌بعد، رمز جدیدی در سریال مطرح می‌‌شود که رمزگشایی آن تا انتهای سریال ادامه دارد. هر ۱۰۸دقیقه باید یک‌بار زمان برای نجات جهان صفر شود. در اندیشۀ  بودائیسم و هندوئیسم، ۱۰۸گناه کبیره وجود دارد؛ یعنی بشر در این ۱۰۸دقیقه تمام گناهان کبیره را انجام می‌‌دهد و با صفرشدن زمان، گناهان پاک می‌‌شود و عذاب نازل نمی‌‌شود. انگاره‌‌هایی که اسلام با آن‌ها تمدن‌سازی می‌‌کند تقوا، حیا، ایمان و یقین است. در این فیلم‌‌ها، به هرچهار انگاره هجوم آورده می‌شود. ولی لیبرالیسم آمده است برای حیازدایی و مقابله با تقوا و تا اصالت خرافه و جادو را تثبیت کند. درنتیجه شما هر ۱۰۸گناه را انجام دهید و ما آنگلوساکسون‌‌ها دنیا را صفر می‌‌کنیم تا از نو شروع شود و این القای سریال است. همان کاری که در فیلم کنسانتین (Constantine)، لوسیفر (Lucifer) انجام داد. پزشک به کنسانتین گفت اگر این‌گونه سیگار بکشی، ریه‌‌ات نابود می‌‌شود و می‌‌میری، تو سرطان گرفته‌ای. در آخر فیلمِ کنسانتین، لوسیفر دست خود را در ریه‌‌هایش فرو کرد و تمام لجن‌‌ها و دود ریه‌‌اش را بیرون آورد. یعنی اینکار را بکن و این کارها را نکن‌‌ها را گوش نده، راحت باش؛ من لوسیفر آخر می‌‌خواهم گناهانت را ببخشم. در این سریال هم این‌گونه القا می‌‌شود که ۱۰۸گناه را که هربار بشر انجام می‌‌دهد، یک دور صفر می‌‌شود و آنگلوساکسون‌‌ها دوباره کلید حرکت جهان را می‌‌زنند. سینمای ناتوی فرهنگی در یقین‌زدایی، ایمان‌زدایی، حیازدایی و تقوازدایی پایۀ  اصلی را دنبال می‌‌کند. پیام فیلم‌هایی مانند لاست، این است که بهشت موعودی که گفته شده، همین لیبرالیسم است.               حرامزادگان فرزندان حاصل از روابط نامشروع: هارون فرزند کلر والتر پسر مایکل کیت جین کلر و... . بر اثر آمار رسمی حدود ۵۴درصد افرادی که در امریکا و اروپا به دنیا می‌‌آیند، حاصل روابط نامشروع‌اند؛ البته آمار غیررسمی حکایت از ۹۲درصد دارد؛ یعنی یک تمدن زنازاده.

برگرفته از:www.basiratefatemi2011.blogfa.com