overall

دانشجــو مــؤذن جامعـــــه است ، اگر خـــواب بماند نماز همه قضـــا میشود. ««شهید بهشتی ره»»

 
هرکس فکر می کنه گناهی داره که نمی تونه ترکش کنه این خاطره رو بخونه
نویسنده : The servant of God - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

    


اگه خدا بخواد قراره دو سه روز دیگه بریم شلمچه و تا اوایل فروردین ماه هم برنمی گردیم.

بعید می دونم آنجا به نت دسترسی داشته باشم.

قبل از سفر معمولا آدم ها به فکر می افتند کارهای عقب مانده شونو انجام بدن، از همدیگه حلالیت بگیرند و ...

من هم می خوام هم از شما حلالیت بگیرم و هم خاطره ی جالبی که یه بنده خدایی تعریف کرد رو اینجا بزارم:

اگه اشتباه نکنم ترم سوم بودیم که یک نفر به جمع کلاس ما اضافه شد، دختری باوقار مودب درسخوان و متین که انتقالی گرفته بود و به دانشگاه ما آمده بود.

ایشان همه چیز تمام بود و تنها یک اشکال عجیب داشت؛ او به شکلی که کاملا به چشم می آمد آرایش داشت. البته نه خیلی شدید و عجیب اما به هر حال جلب توجه می کرد و با ظاهر ساده و رفتار بسیار متین و سنگینشان نمی آمد!

شاید به خاطر همین مساله بود که با وجود اینکه به شدت با همه سریع جور می شدم آشنایی ام با ایشان طول کشید اما بالاخره متوجه شخصیت والای ایشان شدم با این حال همیشه بین ما فاصله ای وجود داشت.

یک روز در آزمایشگاه فیزیک کاملا اتفاقی همگروهی من و همگروهی ایشان هر دو غائب بودند( خیلی عجیبه احتمالا می دونید سر این کلاس چون یک واحدی هستند نمیشه غیبت کرد) استاد هم گفتند هر دوی شما امروز با هم یک گروه باشید.

عجیب بود آن روز آن فاصله ی همیشگی نبود، بدون آنکه دلیلش را بدانم . فقط احساس کردم تغییر کرده از او پرسیدم یه خورده چهره ات تغییر نکرده و او فقط لبخند زد و چیزی نگفت. همه کارشان را انجام دادند اما کار ما تمام نشده بود استاد گفت نمی شود بروید باید تا آخر آزمایش را انجام دهید.

خلاصه ماندیم و کارمان را تحویل دادیم و امدیم بیرون از ساختمان آزمایشگاه. نمی توانستم از او خداحافظی کنم! و او هم انگار همین طور! یک دفعه به من گفت اگر عجله نداری به خانه تان بروی می خواهم چیزی را برایت تعریف کنم.

یادته همیشه از استاد فلانی تعریف می کردی؟  ایشان استادی بودند که من با خودم فکر می کردم اگر قبول شدن من در دانشگاه ثمره ای جز آشنایی با این استاد نداشته باشد باز هم شکر دارد. برای همین کنجکاو شدم چون آن ترم من با آن استاد کلاس نداشتم اما زهرا کلاس داشت فکر کردم حتما نکته ی نابی سر کلاس گفته اند و آماده ی شنیدن و یادگرفتن شدم.

زهرا گفت: استاد چند جلسه قبل کتابی را معرفی کردند و گفتند هرکس می خواهد این مسیر بندگی و سلوک الی الله را پی بگیرد این کتاب تا مدتها برای او استادی مطمئن خواهد بود. من هم بعد از کلاس از ایشان سوال کردم چطور می توانم این کتاب را تهیه کنم و استاد هم نشانی یک کتاب فروشی را دادند.
من به آن کتاب فروشی رفتم اما آن کتاب را نداشتند. چند بار دیگر هم مراجعه کردم اما باز موفق نشدم.

مجدد به خود استاد مراجعه کردم و گفتم من خیلی دنبال این کتاب گشتم و آن را پیدا نکردم. استاد گفتند: حالا که اینقدر پیگیر هستید من کتاب خودم را چند روزی به شما امانت می دهم فلان روز بیایید دفترم و آن را بگیرید.

دوستم گفت دیروز من با خوشحالی به دفتر استاد رفتم . استاد تنها بود در زدم و وارد اتاقشان شدم . استاد سرشان را پایین انداخته بودند  اما من متوجه شدم که به شدت صورتشان سرخ شده و پیشانیشان غرق عرق است. گویا می خواهند حرفی بزنند که سختشان است.

استاد کتاب را که روی میزشان و نزدیک من بود نشان دادند و گفتند کتاب را ببرید.

و بعد یک جمله به من گفتند:خانم فلانی! شما حیف هستید.

.

.

.

زهرا گفت:فضای عجیبی بود استاد اصلا به من نگاه نکرد دیگه هیچی نگفت نمی دونستم باید چکار کنم  کتاب را برداشتم و فقط بغضم را توانستم تا دم در دانشگاه نگه دارم و از آن جا تا خود خانه مان گریه کردم.

خیلی از استادها مرا به خاطر ظاهرم نصیحت کردند اما من همیشه بهم برمی خورد. با خودم می گفتم چقدر اینها بدند، خب من نمی تونم این کار رو نکنم چرا اینها فقط همین را می بینند. اصلا خب شما نگاه نکنید و ...

اما دیروز وقتی شرمندگی استاد را دیدم، وقتی به جمله ای که گفتند فکر کردم، وقتی به خانه رسیدم و کتاب لقاء الله1 را خواندم وقتی ...

حیرت زده به صورتش نگاه کردم چطور متوجه نشده بودم اصلا آرایش نداشت!!!!!!!

نمی دونستم باید بهش چی بگم فقط گفتم زهرا کتاب رو به من هم امانت می دی؟

و از همان جا شروع شد یکی از زیباترین قسمت های زندگی من

و بعد یک برنامه ی دو نفری طبق آن کتاب که هرکس مراقب ارتباطش با خدا باشد و قرار بر اینکه دوتایی هم مراقب هم باشیم هیچ کدام از حدود الهی را زیر پا نگزاریم و چقدر زهرا این برنامه را جدی گرفت و چقدر اوج گرفت و چقدر همیشه مراقبم بود حتی خیلی بیشتر از خودم، یک دوست واقعی و دلسوز برای رشد روحانی و معنوی،

مثلا جرات نداشتیم اسم یک نفر را بیاوریم فوری میگفت: نگو، صبر کن، فکر کن، غیبت نباشه، تهمت نباشه، دروغ نباشه، مسخره کردن نباشه، ولش کن اصلا چیکار داریم به کار کسی که تو جمع ما نیست؟ می دونی چقدر عقبمون می ندازه، نمی ارزه ولش کن و ...

امیدوارم هرجا هست به سلامت باشه. اون دوران از بهترین دورانهای زندگی ام بود.

اما نکته ی عجیبی که می خواستم بگم اینه:

دوست من مردانه تصمیم گرفت و به خاطر خدا کاری که به شدت به آن عادت داشت و ترک کردنش برایش به شدت سخت بود را کنار گذاشت فقط به خاطر خدا

و عجیب بود که هیچ کس متوجه نشد که او قبلا این کار رو انجام می داده انگار از ذهن همه پاک شده بود.!!!

یادمه یک همکلاسی داشتیم که کمترین تغییرها در این جور چیزها رو سریع متوجه می شد حتی او هم اولین بار که زهرا را بعد از تصمیمش دید بعد از کلی دقت کردن فقط گفت: تو یه خورده رنگ پریده نه؟ و ما فقط خندیدیم

***

یکی از دوستانم برام کامنت گذاشته بود:

دقت کردی وقتی چادری میشی انگار همه ی عمر چادری بودی؟

براش نوشتم:

از بس که ستار العیوب است او

 

نکته: نمی گم برای همه همینطور خواهد شد. اما می گم برای همه بدون استثنا معامله با خدا ارزشش رو داره. و خدا از همه بهتر ما رو می شناسه و از همه بیشتر و عاشقانه تر دوستمون داره و از همه بیشتر مشتاق ماست و از همه برای ما دلسوزتره. براش تعیین تکلیف نکنیم، شرط نزاریم، قدم هامون رو در مسیر او و برای او برداریم او هر آنچه برای ما مقدر کنه قطعا بهترین است حتی اگر الان متوجه نباشیم.

و کاش همه بدونیم خدا چرا ما رو آفریده و چقدر حیف هست که ...

برگرفته از:khaterechador.blogfa.com