overall

دانشجــو مــؤذن جامعـــــه است ، اگر خـــواب بماند نماز همه قضـــا میشود. ««شهید بهشتی ره»»

 
کاش پیکر فرزندم را نمی خواستم
نویسنده : The servant of God - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
 

اکبر به من گفت پیکر محمد حسین را برایت می‌آورم اما شما هم باید قول بدهی که اگر در جبهه شهید نشدم به محمد حسین سفارش کنید مرا در آن دنیا شفاعت کند.


کاش پیکر فرزندم را نمی خواستم

 

محمد حسین ضیغمی بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود.سال چهارم دبیرستان بود که قرار شد تعدادی از دانش آموزان بسیج مدرسه به جبهه اعزام شوند که محمد حسین هم جزء آنها بود. قرار بود که آنها به منطقه کردستان بروند و فقط چهل و پنج روز در آنجا بمانند اما آنجا مورد حمله کموله ها قرار می‌گیرند و مجبور می‌شوند تا برای مبارزه با آنها چهار ماه در جبهه کردستان بمانند.

یکبار او به همراه چند تا از همرزمانش در بین نیزارها مخفی می شوند.هوا سرد بوده و آنها هم مجبور می شوند ساعت ها در آن منطقه بمانند. زمانی که او را پیدا می‌کنند، بدنش تقریبا نیمه جان بوده. او را سریعا به بیمارستان می رسانند و می گویند بعد از 24 ساعت به هوش می آید.

بعد از آن حادثه و در مرداد ماه سال1362 خبر شهادت محمد حسین می آید؛اما نشانی از او برای خانواده اش نمی آید و مادر که بی صبر و بی قرار دنبال پیکر فرزند و یا حتی نشانی از اوست درخواستی مطرح می کند که بعدها به خاطرش پشیمان می‌شود: من که بسیار از شهادت محمد حسین ناراحت بودم گفتم هر جور که شده باید او را برایم بیاورند،حتی اگر نشانه ای هم یافتید من قبول می کنم.

یکبار او به همراه چند تا از همرزمانش در بین نیزارها مخفی می شوند.هوا سرد بوده و آنها هم مجبور می شوند ساعت ها در آن منطقه بمانند. زمانی که او را پیدا می‌کنند، بدنش تقریبا نیمه جان بوده. او را سریعا به بیمارستان می رسانند و می گویند بعد از 24 ساعت به هوش می آید

یکی از همرزمانش که جزو همان چهار نفر بود گفت مادر من هر طور که شده پیکر او را برایت می آورم.نامش اکبر محمدی و بچه خرمشهر بود. مادر و پدرش در جنگ به شهادت رسیده بودند و فقط یک خواهر داشت. او رفت تا پیکر فرزندم را برایم بیاورد. او را هم پیدا کرد ولی موقع آوردنش خودش هم به شهادت رسید. شاید آن روزها اعتقادات من ضعیف بود و نمی دانستم از آن جوان چه خواسته ام،ولی هنوز که هنوز است و بعد از گذشت این همه سال از خواسته‎‌ام که بابتش او به شهادت رسید ناراحت می‌شوم.

اکبر به من گفت پیکر محمد حسین را برایت می‌آورم اما شما هم باید قول بدهی که اگر در جبهه شهید نشدم به محمد حسین سفارش کنید مرا در آن دنیا شفاعت کند.

کاش پیکر فرزندم را نمی خواستم

 

هر گاه که یاد خواسته ام می افتم ناراحت می شوم که ای کاش از او نمی خواستم تا پیکر فرزندم را برایم پیدا کند. وقتی چشمم به پیکر محمد افتاد دیدم جنازه اش سر ندارد، از یک سو خوشحال شدم که محمد حسین هم مانند آقایش امام حسین(ع) بی سر است. دوستانش برایم تعریف کردند که در عملیات والفجر 2 موشکی به داخل سنگری که محمد حسین و یکی از دوستانش در آن بوده اصابت می کند. او سر نداشته و دوستش نیمی از بدنش از بین رفته بود.

 

 

 

روحش شاد و یادش گرامی

 

منابع :

برنا

سایت شهر شهدا

نام : محمدحسین ضیغمی

تاریخ تولد: 1344

تاریخ شهادت: 24/5/1362

سن شهادت: 18 سال

محل شهادت: خاک عراق

 

http://tiger1369.blogveb.com