overall

دانشجــو مــؤذن جامعـــــه است ، اگر خـــواب بماند نماز همه قضـــا میشود. ««شهید بهشتی ره»»

 
حبیب بن مهزیار
نویسنده : The servant of God - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

حبیب،چهره تک تک آهنگرها را که در کوره می دمند یا پتک بر آهن گداخته می کوبند،از نظر می گذراند،با خود می اندیشد:


1-حبیب،چهره تک تک آهنگرها را که در کوره می دمند یا پتک بر آهن گداخته می کوبند،از نظر می گذراند،با خود می اندیشد: کاش دلهای شما به این سختی نبود! کاش لااقل همانند آهن بود. اگر نه در کوره عشق،لااقل در کوره این حوادث غریب،گداخته می شد و شکل تازه می گرفت.کاش دلهای شما از سنگ نبود.تو،تو و تو که برای حسین نامه نوشتید.از او دعوت کردید،چگونه اکنون بی هیچ شرم وحیایی برای دشمن او سلاح می سازید. تو چگونه دلت می آید خنجری بسازی که با آن قلب فرزند رسول الله..وای...وای برشما...وای بر دلهای سخت شما و وای بر دنیا و آخرت شما... 2-اگر من به جای تو رونده این راه بودم،دست که روی این دشت نمی گذاشتم، با پا که روی این دشت راه نمی پیمودم.من چشم می گذاشتم بر کف این دشت.من به پای مژگان راه این دشت داغ را می سپردم من تاولها را بر دل می خریدم. بر جگر می نشاندم. تو چه می دانی چه راهی است این راه؟ تو چه می دانی مقصد کجاست و معشوق کیست؟! 3- تبسمی مهربان و شیرین بر چهره زینب می نشیند و می گوید: سلام مرا به او برسانید. هنوز تمام پهنای صورت و محاسن حبیب، از اشک خیس است که می شنود: بانویمان زینب به شما سلام می رسانند. این را دیگر حبیب،تاب نمی آورد. حتی تصور هم نمی کرده است که روزی دختر امیرالمومنین به او سلام برساند. بی اختیار دست بلند می کند و بر صورت خویش می کوبد، زانو هایش سست می شود و بر زمین می نشیند. خاک از زمین بر می دارد و بر سر می ریزد و چون زنان روی می خراشد و مویه می کند. خاک بر سر من! من کی ام که زینب، بانوی بانوان به من سلام برساند! خدایا! تابی! توانی! لیاقتی! که من پذیرای این همه عظمت باشم. 4-امام در شگفت از این همه خباثت دشمن ، نگاه از آنان بر میگیرد و بر سر جنازه ی حبیب فرود می آید. خطوط پیشانی امام آشکارا فزونی می گیرد، چهره امام در هم می رود و غمی جگر خراش در چمشمهایش می نشیند، چشم امام آشکارا فزونی می گیرد ، چهره امام در هم می رود و غمی جگر خراش در چشمهایش می نشیند، چشم به جای خالی سر حبیب می دوزد و می گوید: مرحبا به تو ای حبیب! تو آن اندیشمندی بودی که یک شبه ختم قرآن می کردی. کمر امام از غم دوتا شده است و برخاستن از زمین برایش دشوار است. در عاشورا هر جا غم امام جگر سوز می شود، امام پرده ای دیگر از سر کائنات کنار می زند و خدا را به معاینه دعوت می کند. یک جا خون تازه علی اصغر را به آسمان پاشیده است و به خدا گفته است: چه باک اگر این همه غم، پیش چشم تو ظهور می کند؟ و اینجا نیز تکیه اش را به دست خدا می دهد و از جا برمی خیزد و می گوید: خودم و دسته گلهای اصحابم را به حساب تو می گذارم، خدا!